خرید بک لینک
دلاوران تپه های الله اکبرقصرشیرینتابستان سال۱۳۶۱بود.بعداز آزادسازی خرمشهر عراقی ها در جبهه سرپل وقصرشیرین نیز عقب نشینی کرده بودند و نزدیکی مرز رفته بودند.گروهان ما(گروهان ۳ گردان ۱۴۳تیپ ۳لشکر ۸۱کرمانشاه) به سه دسته تقسیم شده بود و بعد از کوههای بابا هادی به طرف قصرشیرین ، استقرار یافته بود.دسته ما که شامل ۳ گروه بود روی تپه هایی که آن را الله اکبر می نامیدند مستقر شده بود هرگروه حدود ۲۰ نفر بودیم.من فرمانده گروهی از بچه بودم که اکثرا آذری بودندبچه هایی که خیلی مهربان و شجاع بودند.گروه ما در سمت راست تپه الله اکبر روبروی عراقی ها برای حفاظت از دره ای که از داخل خاک عراق تا جاده قصر ادامه داشت مستقر شده بود.عراقی ها یکبار پیش از ما قصد کمین جاده را داشتند البته موفق نشدند.فرمانده گروهان سروان حمیدرضا گلپایی خیلی به من سفارش کرده بود که مواظب باشیم.ما سه سنگر روبروی دره زده بودیم.که در سنگر وسطی تیر بار کالبر۵۰ مارا مستقر کرده بودیم. نزدیک سنگر وسطی یک سنگر استراحت هم داشتیم که من و بی سیم چی ودیگر بچه ها برای جابجایی در آنجا مستقر میشدیم.بی سیم چی و من در طول شب اکثرا بیدار بودیم و من به سنگرها سر میزدم . برنامه چای ردیف بود.برای رفع خستگی جای دوستان می ماندم تا چای بنوشند.آن شب تابستانی از غروب داخل سنگراستراحت جمع بودیم بچه ها می گفتند و می خندیدند. پاس نگهبانی از ساعت۹ شب شروع میشود و۳پاس سه ساعتی بود.ساعت ۹ بچه های پاس۱ را گفتم سرپستهای خود بروند. گفتند چند لحظه دیگر میریم. خودم به سنگر تیربار رفتم وبا دوربین دید درشب منطقه را زیر نظر گرفتم. ۴سنگرما با کانال به هم ارتباط داشتند.پس ازحدود یک ساعت به بچه گفتم دیر شده سرپست برید.گفتند باشه اومدیم. باز به سنگر تیر بار رفتم و

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 11:45

« فكر روشن » مرا ياران چه فكري در سـر آمد چه فكر روشنـم ، اندر بـر آمدورود خارجي هـا را به ايران چو من ديدم، زِ چشمم خون در آمدكه هر بيگانه ، چون ديوانه ي مست به ايران حمله ور با خنجر آمدبه جنگيدن بُدند1 آلمان و روسي2 به ايران جنگشان در سنگر آمدعجب روز سياه و آفتـي3 بود سرم زير لگد بود و در آمدبه ايران حمله كردن اجنبي ها4 به ايران ضربه اي بر پيكر آمدهمين ايران از دست رفت و ايران چه ايران نوين ، كي بُد در آمدخدا را شكر ، من مي بينم امروز براي ملك ايران ، رهبـر آمدچه شاهي بود، از اين شه بهتر آمد كه بود آن شه5 ،كه ملت پرور آمدچه شاهـي بوده در تاريخ ايران كه در تاريخ ايران شد سـر آمدهوسبازي ملت ، دست شه نيست شه اَر بـر دين پيغمبر(ص) در آمدصفات پادشاهـي را بـبينيد به دربار علي(ع) ، چون قنبر آمدچه دولت پيش از اين آمد به ايران كه در تاريخ ايران ، بهتـر آمدكسي بـشنيده در تاريخ ايران چه امروزش بُوَد ايران در آمدورق زن ، صفحه ي بگذشته ها را كه قتل و غارت6 و نفرت7 در آمدمخوان ديگر تو رسم پيش ايران كه از هـر منطقه ، خاني8 در آمدنه هر خاني حكومت از خودش داشت عوامل9 حكمشان ، از

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 11:45

خدایا!بیـا بنگـر که بـا دینت چه کردندتماما هستی ات را قبضه کردندبیـا بنگـر، دگـر خـالـق نه ای توتمـام رشتـه ات را پنبه کـردندخـدایـا غـربتت درد عجیبـی ستدروغ گفتند و شب بیتوته کردندکـلامـی را گـرفتـنـدش ز قـرآنکلام های دگـر را پـاره کـردندنـدیـدنـد هـم و غـم احمـدت رااصـولـت را پـر از لفافـه کردندبیـا بـنـگـر، به تـو ایمـان نداریمتمامش را به داخل کاسه کردندنـمازت را بـرای نـام خـوانـدیـمجهـانـت را پـر از سجاده کردندسرشت مـذمومان را با چه رشتی؟که زخـم عـالمیـن را تازه کردندتـمـام رشتـه ات را پـنـبه کردندتـمـام هستی ات را قبضه کردند

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 11:45

بسم الله الرحمن الرحیم باد برگها زرد را از درخت پیر می گرفت و بر سر مرد و زن میریخت. انگار به آنان میگفت: _ باید خاک را بر سرتان بریزم اما دلم نمیآید. آنان نیز آنچه بر سرشان میریخت را تلختر از خاک میپنداشتند. بیست سال پیش زن باردار شد. دوران سختی را گذراند نه ماه درد. هرگاه یاداشت میافتد تنش میلرزد. پسری با چشمان درشت به دنیا آورد. از همان لحظه تولد گریه میکرد. زن و مرد بسیار خوشحال بودن. _ خیلی اذیت شدم، دیگه این درد رو تحمل نمی کنم. اما مرد دوست داشت...چند سال گذشت. تمام زندگی پدر و مادر پسرشان بود و تمام زندگی پسرشان آنان. هفت ساله شد. او را از زیر قرآن رد کردند تا به مدرسه برود. آنجا مرد گفت: _ بهتر نیست برای پسرمون خواهری بیاریم؟زن با خنده نگاهش کرد. _ شوخیت گرفته؟ بذار همین رو بزرگ کنیم. همینطور که به داخل خونه برمیگشت گفت: _ تازه توی این گرونی چطور میتونی خرجش رو بدی؟مرد دیگر چیزی نگفت. چند سال گذشت. بت راستی پدر و مادر به اندازه ده فرزند به او رسیدن. پدر تمام ثروتش را به پایش ریخت و مادر تمام محبتش را. سال کنکور رسید و پدر در رویای کار و مدرک پسر غرق بود و مادر نوههایش را در خواب میدید. دانشگاهی در شهری دور قبول شد. مادر دلش گرفت اما پدر گفت: _ مهم اینه پیشرفت کنهروزهای سختی گذشت. حرفی برای یکدیگر نداشتن و روز را تا شب به امید زنگ زدن فرزند میگذراندند. ترم دوم به پایان رسید. یک شب که پسر زنگ زد گفت: _ فردا شب میام شهرمون. مادرش گفت: _ قربونت برم عزیزم شب خطرناکه. _ نه مادر جان خیالت راحت با دوستم میایم نوبتی میشینیم.و این آخرین مکالمه بودحالا پدر و مادربر سر گورتنها داراییشان به سر گور تنها فرزندشانپدر به این فکر میکردکه کاش زنده نبودو مادر به این فکر

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 1:04

قابل توجه مخاطبان غیر عضو ضمن عرض سلام و سپاس از مخاطبین گرامی از همه ی شما بزرگواران علاقه مند به شعر و ادبیات تقاضا میکنیم در صورتی که تمایلی به درج آدرس خود در کامنت هایتان را ندارید لطف کنید و در وبلاگ های شخصی دوستان پیام بنویسند. متاسفانه به دلیل مزاحمت های فراوان؛ در انوشا از ثبت هر گونه پیام بدون آدرس معذوریم ✏✏انوشا یک وبلاگ ادبی و گروهیست از مخاطبان محترم خواهشمندم در محتوای نظراتی که می نویسید نهایت دقت را داشته باشند✏✏✏کپی اثار ثبت شده در انوشا فقط در صورت اجازه و موافقت شاعر  و بعد از آن ذکر منبع امکان پذیر است✏✏✏✏سپاس از حضور ارزشمند و حسن توجهتان ðx9fx8c¹

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1402 ساعت: 1:04

قابل توجه مخاطبان غیر عضو ضمن عرض سلام و سپاس از مخاطبین گرامی از همه ی شما بزرگواران علاقه مند به شعر و ادبیات تقاضا میکنیم در صورتی که تمایلی به درج آدرس خود در کامنت هایتان را ندارید لطف کنید و در وبلاگ های شخصی دوستان پیام بنویسند. متاسفانه به دلیل مزاحمت های فراوان؛ در انوشا از ثبت هر گونه پیام بدون آدرس معذوریم ✏✏انوشا یک وبلاگ ادبی و گروهیست از مخاطبان محترم خواهشمندم در محتوای نظراتی که می نویسید نهایت دقت را داشته باشند✏✏✏کپی اثار ثبت شده در انوشا فقط در صورت اجازه و موافقت شاعر  و بعد از آن ذکر منبع امکان پذیر است✏✏✏✏سپاس از حضور ارزشمند و حسن توجهتان ðx9fx8c¹

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 23:42

بسم الله الرحمن الرحیم*قصه دیو سیاه*قصه دیو سیاهبچهها جون گوش کنیدواستون میخوام قصه بگمقصه دیو سیاهقصه فرشتههاقصه از آدمهاقصه از آن دورهاقصه جنگ و نبردقصه آدم خوراحالا گوش کنید بگمبچهها جون یکی بود یکی نبودغیر خدا هیچکس نبودتوی دشتستون دوردم کوههای بلندچشمهای میجوشیدآب چشمه توی دشت جاری بودآره بچههای خوبآدما ، گاوها ، همه پرندههاهمه جونوراآب اون چشمه رو میخوردندآدمها مزرعه داشتندباغ داشتندخلاصه بچهها جونآب اون چشمه برای همشون نعمت بودبچهها اینو واسه تو بگمتوی اون ده بزرگبا همه آدماشبا تموم باغها ، مزرعههاشبا تمام گاوها ، پرندههاشفقط یک چشمه بودیکی از روزهای خوبدر حالی که مردم ده توی باغهاتوی مزرعهها مشغول کار بودندآب جویبارها کم کم پایین رفتکم کم خشک شددیگه از چشمه به سوی جویهاآبی سرازیر نبودآره بچههای خوبلب چشمه دیوی خوابیده بودآب چشمه رو میخوردآدما هو هوکنونگاوها نعره کنونسوی چشمه اومدنهمشون دیو سیاه را دیدندهمشون ترسیدندکسی یارای جنگ با او نداشتغروبها موقعی که دیو سیاه خوابیده بودمردها کوزه بدستمیرفتند از سر چشمه آب میآوردنددیگه آبی واسه مزرعههاشون نبودزندگی برای اونها دیگه سخت شدروزی از روزهای سختحسنک یکی از پسرهای غیور دهرو به هم ولایتیها کرد و گفتبیاییدباهم بریم به جنگ دیوهمشون ترسیدندهمگی داد زدندحسنک به جنگ دیومگه دیونه شدیمهمگی کشته میشیمحسنک خندید و گفتهمگی به حرف من گوش کنیدهمگی ترس و فراموش کنیداگه ما با همدیگه یکی شویممیتونیم راه آب و باز کنیممیتونیم زندگی آغاز کنیمیکی از مردهای دهسخنی گفت چنینما میایم به جنگ دیوبه جنگ دیو سیاهولی پیشاپیش این جنگحسنک باید تو باشیحسنک حرفاشونو قبول کردگفت دوستانپس بریم به جنگ دیوهمگی داس به دستهمگی چ

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 23:42

بی نشانمنم مست و شیدا منم بت پرستگهی پک به سیگار گهی پیک به دستمنم فخر عالم منم بی نشانگهی شاه شاهان گهی پست پستنه تاجی به سر دارم از افتخار که گاها غمی باشدم از شکستدل از چنته ی روزگار کنده امغبار زمین، کاه و کوه، دست به دست

برچسب: نویسنده: نگار فدایی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 23:42

صفحه بندی